همسفر بهشتی | شهید هادی استاد به روایت همسر
هرچه، پیشتر میرفتیم؛ مهرش، بیشتر به دلم مینشست. پسند هم بودیم. انگار، خدا هم ما را برای هم میخواست. به خودم که آمدم؛ چادرِ سفیدِ عروسبهسر، پای سفرهٔ عقد نشسته بودم. عاقد، خطبه را که میخوانْد؛...
هرچه، پیشتر میرفتیم؛ مهرش، بیشتر به دلم مینشست. پسند هم بودیم. انگار، خدا هم ما را برای هم میخواست.
به خودم که آمدم؛ چادرِ سفیدِ عروسبهسر، پای سفرهٔ عقد نشسته بودم. عاقد، خطبه را که میخوانْد؛ من در افکارم غوطه میخوردم. هرچه از سر گذرانده بودم؛ از پیشِ چشمم گذر کرد. دانشجو بودم. دانشجوی دانشگاه شهید چمران اهواز. علوم تربیتی میخواندم؛ رشتهای که دوستش داشتم. بیستودو بهار دیده بودم. موقع ثمر دادنم بود. کم، خواستگار نداشتم. خواستگار خوب هم کم نداشتم. کم کسانی نبودند. از مال و مکنت، کم نداشتند. اما برای من کم بودند. آنی که میخواستم؛ نبودند. پروندهٔ ترمِ سومِ دانشگاه که بسته شد؛ پروندهٔ جدیدی برایم باز شد. همسفرِ حجِ دوستِ مادرم میخواست؛ برای پسرش آستین، بالا بزند. به دوست مادرم سپرده بود که سَرْسُراغ بگیرد و دختر خوب مذهبی برایش پیدا کند. دوست مادرم هم راه دور نرفت. من را معرفی کرد. شمارهتلفن منزلمان را به مادر پسر داد. اما در سفر بودند. وقتی هم که برگشتند؛ به یاد نمیآوردند که نمرهتلفن خانهمان را روی کدام تکهٔ کاغذ نوشته و لای کدام کتاب و دفتر مکتوم کردند. چند روزی گذشت، گمشده پیدا نشد. مادر پسر، همهٔ زنهای اطرافش را بسیج کرده بود که برای آقازادهاش مورد مناسب پیدا کنند. زندایی پسر که حکم ماموریتش را قبلاً از دستانِ مادرِ شازده تحویل گرفته بود؛ آمد تا گزارشِ عملکرد بدهد. سیاههٔ گزارشش هم چیزی نبود جز نمرهتلفن خانهمان. گمشده پیدا شده بود؛ آن هم بهواسطهٔ زندایی پسر که نسبت خویشاوندی دوری با ما داشت. مادر آقاپسر تا چشمش به شماره افتاد؛ گل از گلش شکفت. خانه را زیرورو کرده بود. نیافته بود. درنهایت، گمشدهاش شاخه گلی شد که به دستانِ گرمِ همسرِ برادرش به دستش رسید. تلفن خانه زنگ خورد. وعده گرفتند؛ بیایند خواستگاری. شب موعود رسید. صدای زنگِ درِ خانه بلند شد. اول، پدر و مادرش، بعد، سایر اعضای خانواده و سرآخر، خودش بود که آرام و موقر وارد شد. قدبلند بود و چهارشانه. رستم دستانی بود برای خودش. ظاهرش که خوب بود؛ مقبول افتاد. اما باید عیار باطنش را هم میسنجیدم. مهمانان، همه جاگیر و پذیرایی شدند. چانههای بزرگترها گرم تعارفات و حرفهای معمولِ جلساتِ اینچنینی بود که ما را برای واکندنِ سنگهایمان با هم، به اتاق فرستادند. سنگ چندانی نبود. در واقع اصلاً، سنگی نبود. ظاهرش که به دلم بود. لب از لب که باز کرد؛ عیار باطنش هم دستم آمد. بچهٔ آخر آسفالت اهواز بود. روزنگار کودکیاش را کنارِ حوضِ حیاطِ باصفای مسجدِ رضوان پُر کرده بود. خاطرهها داشت با این خانهٔ خدا. خواهر نداشت. دومی بود از بین چهار پسر. در قیاس با سایر برادرها، آرامتر و حرفگوشکنتر بوده. دیپلم انسانیاش را که دستش گرفت؛ هوای حوزه، هوشوحواسش را برده بود. روبهرویم، طلبهٔ ساده و بیشیلهپیلهای بود که تازه، مُعَمَّم شده بود. با همان شهریهٔ اندک طلبگی، ماه را سر میکرد. روی نیمکتِ ایستگاه بیستوچهارسالگی نشسته بود. از مادیات دنیا تنها، چند دست رخت و لباس و همان صدهزار تومانِ شهریهٔ طلبگی را داشت. همهٔ اینها را خودش گفته بود در همان جلسهٔ اول. گفته بود که بدانم و با چشم باز انتخاب کنم.
نجیبانه، پرسیده بود: «حاضری با همین شهریهٔ طلبگی زندگیمون رو شروع کنیم و با توکل به خدا انشاءالله، یه زندگی خوبوخوش بسازیم؟» هرچه چرتکه انداختم؛ سبکسنگین و دو دو تا چهار تا کردم و در ذهنم، جدول خوبیها و بدیها رسم کردم؛ آخر، زور خوبیهایش چربید. به سنجهٔ اعمال که میرسید؛ کفهٔ خصائصِ نیکش سنگینی میکرد. فکرهایم را کردم. سنگهایم را با او که نه، با خودم واکندم. ملاکِ درجهٔ یِکَم، ایمان و تقوا بود که داشت. پرسشش را پاسخ دادم: «انشاءالله، خدا خودش کمک میکنه.» کار به جلسه دوم کشید. در معنویات، اَظْهَرُ مِنَ الشَّمْس بود که دست مرا از پشت بسته. آنقدر، به چشمم آمده بود که روی اختلافسنی کمِ دوسالهمان چشم ببندم. نجابت نگاهش، شعلهٔ شرمِ چشمانش، صداقت گفتارش و حیای کردارش، تنور دلم را گرم کرده بود. متولد هشتمین طلوع از دیماه ۱۳۶۳ بود. اما حضورش بوی اردیبهشت میداد. جلسات آشناییمان ادامهدار شد. هرچه، پیشتر میرفتیم؛ مهرش، بیشتر به دلم مینشست. پسند هم بودیم. انگار، خدا هم ما را برای هم میخواست. همهچیز بهسرعت برق و باد گذشت. بیستوششم دیماه ۱۳۸۷ بود. زمستان بود. اما دلم گواه بهار میداد. عاقد آمد خانهمان. شرموحیا در صدایم موج میزد. با طمأنینه و با اجازه پدر و مادر، بله را گفتم. صدای صلواتِ بزرگترها که بلند شد، نفس حبسشده در سینهام را بیرون دادم. به حرمت ماه محرم، فقط صیغهٔ محرمیتی خوانده شد تا بعد محرم و صفر، نوبت به سفرهٔ انداختن برسد.
فاطمهٔ شیخ هادی شده بودم.
کمتر از سه ماه بعد، ربیعالاول بود و بهار طبیعت. تعطیلات عید نوروز ۱۳۸۸ بود. ساده، مراسم گرفتیم. عاقد را خبر کردیم؛ بیاید خانه داماد. سفرهای در پذیرایی پهن شد. دخترها کم نگذاشتند. در عین سادگی، سلیقه به خرج دادند. بالای سفره، دو صندلی بود برای من و او. سه ضلع دیگر سفره را هم خویشاوندان و مهمانان پُر کردند. شنا بلد نبودم. اما زور دریای افکارم هم نرسید؛ مرا غرق کند. با دست، فکرها را پس زدم. عاقد برای بار سوم پرسیده بود: «دوشیزهٔ مکرمه؛ آیا بنده وکیلم؟» منتظر پاسخم بود. شیشهٔ انتظارش را شکستم. زیر لب، بسماللهی گفتم و آهسته، بله را دادم. صدای صلواتِ جمع، گوشم را پُر کرد. آرام، سرم را بالا بردم. از توی آینهٔ مقابلم، سر سفره، نگاهم به یک جفت میشیِ شرقیِ شرمگین گره خورد. خَجول، لبخند خرجم کرد. سرخ و سفید شدم. گونههایم داغ شد. خجالتیتر از او، مهرش را به لبخند جواب دادم. میشی چشمانش از شادی، برق میزد. غرق غوغا بودم. در دلم، خطِ تولیدِ کارخانهٔ قندسازی راه افتاده بود. حکممان آمده بود. حبس ابد خورده بودیم برای در دل هم بودن. دیگر، منِ او شده بودم. فاطمهٔ شیخ هادی شده بودم. ششم آذرماه ۱۳۸۸، لباس سپید عروس، تن کردم. مراسم گرفتیم. ولیمه دادیم و به دعای خیر پدر و مادرها، رفتیم سر خانهوزندگیمان. خانهٔ پدری آقا هادی ویلایی بود. دو طبقهٔ بالای خانهشان را ساخته بودند. طبقهٔ اول، برادر بزرگتر شیخ هادی مینشست. طبقهٔ دوم را هم دادند به ما. خیلی ساده شروع کردیم. آقا هادی تلویزیون کوچکی تهیه کرده بود و توانسته بود؛ کولر پنجرهای دستدومی بخرد. جهازم را که چیدم؛ همهٔ زندگیمان در واحدی هشتادمتری با یک خواب و مختصرلوازمی برای شروع یک زندگی، خلاصه شده بود. از مبلمان و میز ناهارخوری هم خبری نبود. تقریباً، یک سالِ اولِ زندگیمان را طبقهٔ دومِ منزلِ پدرشوهرم بودیم که از معاونت تعلیم و تربیت سپاه اندیمشک از شیخ هادی خواستند برود آنجا کار کند. زندگی را جمع کردیم. رفتیم اندیمشک. در منزل سازمانی، ساکن شدیم. خانهٔ خوشیمنی بود. آنجا بود که فهمیدم؛ بار شیشه دارم. دوران بارداری را اندیمشک گذراندم. یک سالی از آنجا بودنمان گذشته بود که برگشتم اهواز. دوست داشتم؛ عزیز دلم محمدجواد باشد که شد. بیستوسوم شهریورماه ۱۳۹۰، پسرم را که در آغوشم گذاشتند؛ پدرش کنارم نبود. هنوز اندیمشک بود. خبر تولد فرزندمان را که شنید؛ قند توی دلش آب شد. مدتی بعد، کارهای انتقالیاش را انجام داد. آمد اهواز، پیش من و پسرش. ما هم دوباره برگشتیم طبقهٔ دومِ خانهٔ پدرِ شیخ هادی. اهواز که آمدیم، فعالیتش را در معاونت تعلیم و تربیت سپاه ادامه داد. چند سالی که گذشت، در معاونت بسیج طلاب مشغول شد. چند سال هم آنجا بود. بعد رفت؛ بسیج مساجد و محلات. این اواخر هم، مسئول معاونت فرهنگی و هنری سپاه ولی عصر(عجلاللهفرجه) استان خوزستان بود. کارها از سَروکولش بالا میرفتند. حسابی، سرشلوغ بود. دغدغه و دلمشغولی، کم نداشت. تنها، به وظایف محل کارش اکتفا نمیکرد. ساعت اداری که تمام میشد؛ تازه، میرفت؛ سراغ دغدغهٔ بعدیاش. هرچه میگفتم: «تو هم مثل بقیه، کار که تموم شد، بیا خونه. دستورویی بشور. لباسی عوض کن. یه بشقاب، ناهار بخور یا یه کم، چرت بزن. عصر که شد؛ دوباره برو.» چارهاش نمیکردم. حرف گوش نمیگرفت. همیشه میگفت: «وقت استراحت نیست. زمان انجام وظیفهس.» صبح زود، از خانه میزد بیرون. شب، برمیگشت. روی ملاشیه و عین دو، غیرت داشت. هرکه نمیدانست؛ فکر میکرد؛ بچهمحل آنجاست؛ آنقدر که در آن محلات، عرق میریخت. مردِ جهادِ فیسبیلالله بود. با خستگی، میانهای نداشت. انگار، خدا آفریده بودش تا دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند. همهٔ هَموغَمَش، خدمت به مردم بود. جهاد قرآنی یا عمرانی، فرقی نمیکرد. هرکجا، کمکی از دستش برمیآمد؛ دریغ نمیکرد. یکجا، قرآن خواندن یادِ کودکانِ محلاتِ کمبرخوردار میداد. یکجا هم، عمامه از سر برمیداشت. عبا از شانه میانداخت. قبا از تن بیرون میکرد و آجر روی آجر میگذاشت تا برای مستمندان، سقف بالای سر و سرپناه بسازد. مولای شهیدش امیرالمؤمنین(علیهالسلام) الگویش بود. «اَلْخَلْقُ کُلّهم عِیَالُ اَلله» را مشق میکرد. برای عَیال خدا، همه کار میکرد. سرش درد میکرد برای دردسر، دردسرهای شیرینِ جهادِ در راه خدا. هنوز از یک جهاد خدمت فارغ نشده؛ طرح و نقشهٔ برنامهٔ بعدی را میریخت. محمدجواد که یکسالونیمه شد؛ زهرا هم در آغوشم بود. شیربهشیر بودند. به یکباره، جمعِ کوچکِ سهنفرهمان چهارتایی شده بود. دیگر، ترکیبمان دوبهدو شده بود.
هربچه رزقوروزیاش را هم با خودش میآورد.
زهرای دوسالهٔ شیرینزبانم، سرش گرمِ اسباببازیهایش بود که گهوارهٔ زینب را تکان میدادم. خیمهٔ خانوادهمان که بزرگتر میشد؛ موهبت خداوند هم بیشتر میشد. هربچه رزقوروزیاش را هم با خودش میآورد. خدا زینب را که به ما داد؛ خانهدار شدیم. توانستیم واحدی ۱۱۰متری از مجتمعی چهارواحده در شهرک الهیه اهواز بخریم. زینب یکسالهام تازه، تاتیتاتی میکرد که کلید را در قفل چرخاندیم و با آینه و قرآن به خانهٔ نو اسبابکشی کردیم. زینب، پنج سالش شده بود که علی شیرخواره، عروسکِ دوستداشتنی جدیدش شد. دیگر، چهار بچه داشتیم و سفرهمان ششنفره شده بود. واحدی ۱۱۰متری کفاف نمیداد بچهها بهقاعدهٔ سنشان بدوبدو و بپربپر کنند. علی یک سالش شده بود که قدِ وسعمان رسید؛ خانه بزرگتری بخریم. جیبمان مرام و معرفت خرج کرد. خانهای سهخوابه از مجتمعی دوواحدی را برایمان خواست. جای نفسمان بازتر شده بود. دیگر، هم دخترها اتاق داشتند و هم پسرها اتاقدار شده بودند. چهار بچهام خون در رگهایم بودند. جانم به جانشان بند بود. میوههای دلم، مغز بادامهای مامانجونها و باباجونها بودند. نورچشمیهایم برای پدر و مادر شیخ هادی، شیرینتر از زردآلوهای رسیدهٔ آبدارِ تازهٔ تابستان بودند. آقا هادی، پسرِ خَلَفِ حاجیه صدیقه و آقازاده حاج علیرضا به معنای تام و تمام، آقا بود و خیلی هم اهل مراعات. کسی نمیتوانست جلویش نامی به بدی از دیگری ببرد. اگر هم کسی جرئت پیدا میکرد و زبان به غیبت و بدگویی دیگری میچرخاند؛ سریع میگفت: «صلوات بفرستین.» و گردانهٔ بحث را دور میداد. دور دروغ، دایره قرمز کشیده بود؛ سمتش نمیرفت. کسی هم در خانهٔ ما، حق دروغ گفتن نداشت. همیشه، بچهها را به زدنِ حرفِ حقِ راست و درست تشویق میکرد. عیالوار بودیم. خانهمان چهار بچهٔ قدونیمقد داشت. اگر روزی، بچهها شیطنت میکردند و آتش میسوزاندند؛ از خوف داغ و دِرَفْش که نه ولی از ترس تنبیه و توبیخ میخواستند؛ راستش را نگویند؛ پدرشان میگفت: «به هرکی راستش رو بگه؛ جایزه میدم.» و بعد، هدیه را در دستِ راستِ راستگو میگذاشت. «النَّجاهُ فی الصِّدق» را عملی به فرزندانمان یاد میداد. مطالعه برایش مهم بود. با کتابهای خوب خو گرفته بود. شیفتهٔ شهید مطهری بود و مجذوب آثارش. مطهری میخوانْد و توصیه کرده بود: «از خواندن کتب مفید، مخصوصاً کتب شهید مطهری غافل نشوید.» شیخ هادی اهل علم و علمآموزی بود. بعد از ازدواجمان، تحصیلاتش را ادامه داد. کارشناسی ارشدش را از دانشگاه امیرالمؤمنین(علیهالسلام) گرفت. استاد بود و در حوزهٔ علمیه، کلاس درس داشت. کنکور دکترا شرکت کرد. نتیجهاش که آمد؛ در یکی از دانشگاههای معتبر تهران پذیرفته شده بود. اما قلم تقدیر، چیز دیگری برایش نوشته بود. آقا هادی از آن مردهای خانوادهدوست بود و بااحساس. عَشَقِهٔ عشقِ من، دور قلبش پیچیده بود. محبت بچهها، آویز دلنشین دلش بود. کوچکترین فرصتها را هم برای وقت گذراندن با آنها شکار میکرد. حتی فشار و خستگی کار مُجابَش نمیکرد از بازی با بچهها بزند. از این سر خانه تا آن سر، تور وصل کرده بود. با بچهها، والیبال نشسته بازی میکرد. وقت میگذاشت برای آموزش کلمهبهکلمهٔ قرآن به دستهگلهایمان. دوست داشت بچههایش قرآنخوان باشند و با کلام خدا، مأنوس و مألوف. همانطور که خودش بود. معین کرده بود؛ اگر یک سوره حفظ کنند؛ چه هدیه میگیرند و اگر دو سوره یا بیشتر حفظِشان شود؛ چه جایزه میبَرَند. از بچهها خواسته بود؛ جدول امتیازات ماهیانه تهیه کنند. موارد نمرهدهی هم به انتخاب خودشان مسواک زدن، رعایت نظافت، ورزش کردن، کمک به مادر، مطالعه، درس خواندن و چیزهایی ازایندست بود. جدول همهشان را چاپ میکرد و روی دَرِ یخچال میچسبانْد. روزانه، جلوی اسمهایشان علامت میزد. آخر ماه هم، به هرکدامشان که امتیاز بیشتری جمع کرده بود؛ هدیه میداد. ساده و بیتکلف بودن، در خونش بود. باور آقا هادی بود که باید زندگی را راحت گرفت. مهماندوست بود و سفرهدار. دَرِ خانهمان به روی همه باز بود. اهل رفتوآمد بود. به دیدوبازدید خویشاوندان خیلی اهمیت میداد.
دوست داشت؛ خانه از حبیب خدا، پُر و خالی شود. پذیرایی خیلی خوبی هم از مهمان میکرد. بااینکه بعضی اوقات هنوز، نیمهماه نرسیده؛ حقوقش ته میکشید. اما همیشه، توکلش به خدا بود و میگفت: «خدا ما رو به خودمون وا نمیذاره. حواسش بِهِمون هست.» واقعاً هم همینطور بود. هیچوقت، ندیدم در زندگی، خدا ما را به غیر از خودش محتاج کند. همیشه، رزاق عالم از جایی بِهِمان میرساند که انتظارش را نداشتیم. شاید، خانهوزندگیمان از نظر مادیات، کموکاستیهایی داشت.
مرد خانهمان همهچیزتمامترین مرد دنیا بود.
اما در چشم من، مرد خانهمان همهچیزتمامترین مرد دنیا بود. خوشرو، خوشبرخورد و خوشاخلاق بود. شیرینبیانیاش دل میبُرْد. آنقدر؛ خوشمحضرِ خوشصحبت بود که آدم از بغلدستش بودن، سیر نمیشد. از همراه و همسفر بودنش خسته نمیشد. گذر زمان، کنارش حسکردنی نبود. بشاش بود و گشادهرو. خندههایش معروف بود. وقتی میخندید؛ ردیف مرواریدهای صاف و سفیدش برق میزد. دستِ بِدِه داشت. مقید بود؛ هر روز، صدقه بدهد هرچند مقداری کم. میگفت: «توی صدقه دادن، مقدار مهم نیست. تکرار مهمه.» اهل کمک بود و دستگیری. اگر میدید کسی به کمک نیاز دارد؛ هرچه از دستش برمیآمد؛ انجام میداد. یکبار، سوار ماشین بودیم. در راه، قبل از پل فولاد، دید که روی پل، مقداری خردهشیشه ریخته. ماشین را کنار زد. لباس طلبگیاش را درآورد. از ماشین پیاده شد و خوردهشیشههای کف آسفالت را جمع کرد که خدای ناکرده، چرخ خودرویی پنچر نشود که خلق خدا به مشقت نیفتند. باطهارت بود و دائمالوضو. ذکر از لبش نمیافتاد. زیارت عاشورای روزانهاش ترک نمیشد. سجادهٔ نماز شبش، هر شب پهن بود. حتی اگر خسته و دیرموقع میآمد خانه؛ باز هم قامت میبست. داغِ یک نمازِ صبحِ قضا را روی دل شیطان گذاشته بود. روزی نبود که قرآن نَخوانَد. نه نماز قضا به گردن داشت. نه روزه نگرفته. حسابش پاک بود. پاکِ پاک. مصداق بارز «الْمُؤْمِنُ کَیِّس» بود. شکارچی ماهری هم بود. فرصتها را در هوا میقاپید. میگفت: «وقت اذان و اقامه، وقت استجابت دعاست. پس به جای حرف زدن، دعا کنین.» شعلهٔ حُبِّ اهلبیت(علیهمالسلام) در دلش، زبانه میکشید. جز برای عزایشان جامهٔ سیاه نمیپوشید. همیشه، عمودِ خیمهٔ مجالسِ شادی و عزای آلالله(علیهمالسلام) را چه در خانهمان و چه در جای دیگر علم میکرد. ذوب در ولایت بود و مطیع امر رهبر. خودش را سرباز آیتالله شهید سید علی حسینی خامنهای میدانست. در ولایتمداری، فرمانپذیری و اطاعت امر ولی حریف میطلبید. فرمانهای قائد شهیدمان، روی چشمانش جا داشت. تأکید اکیدش به جهاد فرزندآوری و اِزدیاد نسل شیعه بود. خودش هم در خانه، چهار بچهشیعه مولا علی(علیهالسلام) داشت. فرمان جهاد تبیین که آمد؛ معطل چیزی نماند. کارش را شروع کرد. هر صبح جمعه، با دوستانش جلسه تبیین برپا میکرد. سنگ تولیدات داخلی را به سینه میزد. مُصِّرانه، به اطرافیان و خویشوقوم به خرید و حمایت از کالای داخلی اصرار میکرد. دغدغهٔ معاشِ کارگرانِ کارخانجاتِ تولیداتِ ایرانی را داشت. شوق شهادت داشت. مشتاقانه، دنبالش میدوید. دوستانش از مدافعان حرم بودند. ستاره هرکدامشان در آسمان شهادت فروغ میگرفت؛ بالای مزارشان مینشست. گونه به اشک گرم، خیس میکرد؛ آنقدر که از لای محاسنش چکه کند و سنگ سرد مزار را تر. با ناله لب میزد: «اینا همهشون دوستام بودن. رفتن. من جا موندم.» درخواست ثابتش این بود: «لابهلای دعاهاتون، دعا کنین؛ منم شهید بشم. بلکه صداتون از سقف اتاق بالاتر بره. خدا منم بخره و ببره.» عاجزانه، شهادت را از خدا تمنا میکرد. چندبار، میخواست برایم تعریف کند؛ سهمرتبه در فاصلههای زمانی مختلف، خواب دیده که شهید شده. اما هربار، کرخت و مورمور میشدم. حس از دست و پایم میرفت. میپریدم وسط حرفش و کلام را از بیخوبن قیچی میکردم. اذن نمیدادم؛ زبان به تعریف خواب بچرخاند و میگفتم: «این حرفها رو برای من نزن.» خودم که نخواستم؛ در جریان جزئیات خوابها قرار بگیرم. اما میدانستم؛ در حرم خورشید خراسان، از باء بسمالله تا پِ پایانِ ماجرای خوابها را برای یکی از دوستانش تعریف کرده و برات مرادش را گرفته. صبحِ دهمِ اسفندماه که اعلام شد، رهبرمان را با زبان روزه و مشت گرهکرده شهید کردند؛ سر کار بود. من و بچهها در خانه، تنها بودیم. خاک دو عالم به سرم شده بود. درد یتیمی، ریشهٔ جانم را بنزین ریخته بود و کبریت زده بود. دلم جگر زلیخای فراقچشیده بود و چشمم، کاسه خون. حلقم برهوت بود. زبانم تکهٔ چوب خشکی بود در دهانم. روزه بودم و آب، بَرَم حرام. سیلِ اشکِ شور و داغ، گونههایم را میسوزانْد. دلم میخواست؛ میبود و سیلابِ اولِ صبحِ چشمهایم را به سرشانههایش پاک میکردم. صدای زجههایم بچهها را هم یکییکی بیدار کرده بود. خانهمان رنگوبوی غم گرفته بود. فردایش، آمد خانه که لباس عوض کند. از اتاق، بیرون زد. رخت تنش را که دیدم؛ پرسیدم: «چرا مشکی نپوشیدی؟ رهبرمون رو شهید کردن. برای آقا سیاه نمیپوشی؟» نه قاطعی جوابم داد و گفت: «الان، وقت عزاداری نیست. باید لباس رزم بپوشیم.» همین کار را هم کرد. از روز اول جنگ، لباس طلبگیاش را درآورد و لباس رزم تن کرد.
هراس، سنجاق سنگین سینهام بود.
در نَفیر جنگ رمضان که دمیدند؛ دیگر، سهچهار روز یکبار، میدیدمش. وقتی هم که پا روی فرش خانه میگذاشت، سریع لباس عوض میکرد و دوباره برمیگشت محل کارش. از بیستوسومِ خردادماه پرحادثه ۱۴۰۴ که سروکلهٔ جنگ دوازدهروزه پیدا شد. بعد هم نوبت به جولانِ اغتشاشاتِ هجده و نوزده دیماه رسید و در آخر هم که سایهٔ سرد و نحسِ جنگِ تحمیلی سوم بر سرمان سنگینی کرد و به پیشانیمان داغ یتیمی زد، هر صبح، هراس، سنجاق سنگین سینهام بود که رعناقامتِ رشیدِ مَردَم، صحیح از قاب در، بیرون برود و سالم برگردد. دیگر، دلم چپِ سینهام از خون پُر و خالی نمیشد. قُلوهکَن شده بود. افتاده بود کف دستم. زخمی چنگِ دلشوره بود. بلورِ عمرم در آتشِ داغِ هولوولا میسوخت که اگر از چنگم در برود؛ چه؟ اگر دست تقدیر، دستهایمان را از دست هم جدا کند؛ چه؟ میدانستم؛ کجاست و خودش را خرج چه کاری میکند. میدانستم؛ تا چه اندازه خطر به جان میخرد. میدانستم؛ دیر یا زود، نوبت خودش میشود. انگار، همهاش منتظر بودم؛ خبر بیاید که باید تا ابد، در بیخبری بمانم. چشمبهراهی خودش یا خبرش، رُسِ جانم را میکشید. قاصدکی بودم که بیمقصد معلوم، در هوا تاب میخوردم. در دل، هزارویک نذرونیاز میکردم که تار مویی از سرش کم نشود. از داغ قائد شهیدمان، جگرم خال برداشته بود. توانِ تحملِ داغِ تازه نداشتم. سهشنبه بود. دوازدهم اسفندماه. آقا هادی آمد خانه. بالاخره، استراحت کرد. شب را خوابید. فردا صبحش که بیدار شد، رفت حمام؛ غسل شهادت کرد. قرار بود؛ آن روز، با دوستانش برود محل کار. دوستش نزدیک خانهمان که رسید، با آقا هادی تماس گرفت و گفت: «ماشین خراب شده حاجآقا. چیکار کنیم؟» آقا هادی گفت: «اشکالی نداره. ماشین رو بذار حوزه ۱۱ که نزدیک منزل ماست. اونجا امنه. امروز، با ماشین خودم میریم.» بچهها را بوسید. از هم خداحافظی کردیم. حوالی ۹:۳۰ با ماشین خودش از خانه زد بیرون. برای سلامتیاش، صدقه دادم و پشت سرش، آیتالکرسی و چهارقل خواندم. شام نیمهٔ رمضان بود. شب میلاد امامحسنمجتبی(علیهالسلام). کنار مسجد محلهمان، شهید گمنامی آرام گرفته که چشموچراغ و مایهٔ برکت محلهست. جوارِ گمنامِ زمین و خوشنام آسمان، محلِ ثابتِ زمین کوبیدنِ میخِ خیمهٔ مراسم و برنامههای مذهبیمان بود. آن شب، همراه دوستان مسجدیام، بالای مزار شهید، قرار دعا و ذکر توسل به ائمهٔ اطهار(علیهمالسلام) را داشتیم. نور معنویت دعا، شمع دلم را روشن و شب میلاد کریم اهلبیت(علیهالسلام)، کامم را شیرین کرده بود. برنامه که تمام شد، با یکی از دوستانم، برگشتم خانه تا با هم، بساط شام را مهیا کنیم. میخواستم؛ بهنیتِ نصرتِ رزمندگانِ اسلام و مسلمین، برای نیروهای ایستبازرسی شام تدارک ببینم. در آشپزخانه، مشغول پختوپز بودم که تعدادی از دوستان مسجدیام زنگ در را زدند. در را باز کردم و به استقبالشان رفتم. یکییکی، وارد شدند. از جاگیر شدنشان، دقایقی گذشت. دیدم؛ چیزی نمیگویند. ساکت و بیصدا نشسته بودند. سر حرف را باز کردم. پرسیدم: «چه خبره؟ برای چی اومدین؟» گفتند: «اومدیم که کمکت کنیم.» برگشتم به آشپزخانه و رو به آنها گفتم: «پس، خیلی خوش اومدین. حالا هم، بیاین؛ شروع کنین که کار، زیاده.» حرفم را که شنیدند، گفتند: «نه، امشب، ایستبازرسی نیست. زیر غذا رو خاموش کن.» چیز دیگری به من نگفتند. ولی پچپچهایشان در گوش هم شروع شد. یکی از دوستانم، زبان باز کرد و گفت: «حاجی زخمی شده. بُردَنِش بیمارستان.» همین که شنیدم، دلم هُری ریخت. دنیا روی سرم خراب شد. با حال نزاری، نشستم کف آشپزخانه. با ناله، لب زدم: «چی میگی؟ کدوم بیمارستان؟ کجا بُردَنِش؟ منم بِبَرین.» جواب داد: «ما خبر نداریم؛ کدوم بیمارستانه.» پشتسرهم، میگفتم: «چی شده؟ بِهِم راستِش رو بگین. اگه چیزی شده؛ بگین.» حال تعریفنکردنیام را که دید، دلش برایم سوخت. دانستههایش را غمواژه کرد: «آره، احتمالش زیاده که حاجی شهید شده باشه. خبرش رو توی خبرگزاریها زدن.»
با غیظ و غمزده گفتم: «شما که چیزی ندیدین. جنازهای ندیدین. شاید، یکی دیگه بوده. شاید، دوستش بوده.» بچههایم توی هال نشسته بودند. حالم را که دیدند، به گریه افتادند. مادرشان بودم. باید، آرامشان میکردم. اما خودم کسی را میخواستم که آرامم کند. این تازه، شروع ماجرا بود. کمی که گذشت، مدام، افرادی که نمیشناختمشان؛ از جاهای مختلف زنگ میزدند و خبر شهادت آقا هادی را میدادند. راهی برای انکار واقعیت نداشتم. باید، باورم میشد. باید بهزور، به خودم میقبولاندم این حقیقت طاقتفرسا را. با دل سوختهازسوگ و جگرِ بهخوننِشَستِه، سیاهترین شب عمرم را به سحر رساندم. سخت بود. خیلی سخت.
هراس، سنجاق سنگین سینهام بود.
از آن شبهایی بود که بعدش، آدم با خودش میگوید:
«شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم
ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود»
دوستانش بعداً تعریف کردند. مقرشان نزدیک کیانشهر و ابتدای اهواز بود. صدای اللهاکبر که از بلندگوی مقر بلند شد، آماده شدند؛ قامت ببندند به صلاهِ جماعتِ مغرب و عشا به امامت شیخ هادی. سلام صلاه را که دادند، به چای و خرمایی افطار کردند. ساعت ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۱۳اسفند۱۴۰۴ بود. دشمن آمریکایی_صهیونی به مقرشان حمله کرد. چند نفر از دوستانش مجروح شدند. آقا هادی دوستان زخمیاش را سوار ماشینش کرد و به نزدیکترین مرکز درمانی که بیمارستان آیتالله کرمی بود؛ رساند. زخمیها که به بیمارستان منتقل شدند، میخواست؛ برگردد تا بقیهٔ دوستان مجروحش را به بیمارستان برساند که به او گفتند: «حاجآقا، خطرناکه دوباره با ماشین خودتون برگردین مقر.» آقا هادی گفت: «نه، من باید، برگردم.» سوار ماشین شد و حرکت کرد. در راه، نزدیک مقر که بود، پهپاد دشمن به همان پرایدِ نقرهایرنگِ مدلِ قدیمیاش اصابت کرد. شیخ هادی و ماشینش، شب نیمهٔ رمضان با هم شهید شدند. اشیاء هم رزق دارند. مرکب خوشروزیی بود. لیاقت داشت؛ در معیتِ راکبش، عاقبتبهخیر شود. کار از ارباً اربا شدن، گذشته بود. شیخ هادی روضه مجسم شده بود. از سرو تنومند قامتش، تنها انگشتی لای آهنِ سوختهٔ پرایدش پیدا شده بود. خدا خواستش. خوب، خریدش. شب ولادت امامحسنمجتبی(علیهالسلام)، او را برای همیشه برد پیش خودش. شیخ هادی عاشق شهید حاج قاسم سلیمانی بود. آخرش هم شهادتی مانند معشوقش نصیبش شد. در ماشین بود که با پهپاد، او را هدف گرفتند. او رفت و من شدم؛ همسر شهید شیخ هادی استاد. حالا، من ماندم و چهار یادگاری از او و سنگ سردی که باید بالای سرش غریباً وحیداً فریدا، روضهٔ دلتنگی بخوانم و دل گرفته از دست سنگین روزگار را به اشک، سبک کنم.
خبرنگار: یاسمن باعثی



